به نام خدا      

« جلال الدین محمد، که با القاب خداوندگار، مولانا، مولوی در میان پارسی زبانان و به نام رومی در میان اهالی مغرب زمین شهرت یافته، یکی از بزرگ ترین متفکران جهان و یکی از شگفتیهای تبار انسانی است. این آتش افروخته در بیشه ی اندیشه ها، در دو محور تفکر و احساس- که بیش و کم با هم سرِ سازگاری ندارند- به مرحله ای از تعالی و گستردگی شخصیت رسیده که به دشواری می توان دیگر بزرگان تاریخ ادب و فرهنگ بشری را در کنار او و با او سنجید.» ( غزلیات شمس تبریز، به کوشش محمدرضا شفیعی کدکنی،ص۱)

در میان آثار مولانا، خصوصا مثنوی و کلیات شمس که هر یک اقیانوسی مواج از افکار و احساسات و مبانی شناخت انسان و جهان که خود مقدمه ی شناخت خداوند این دو است، باید حساب جداگانه ای برای کتاب گران قدر و مقدس مثنوی باز کرد. چه از دیرباز اندیشمندان و متفکران و عرفای بزرگ تاریخ فرهنگ ایران بزرگ- منظور پهنه ی وسیعی از آسیا یعنی از حدود نواحی تاجیکستان در شمال شرق و افغانستان در شرق تا سر حدات شمالی خلیج فارس و از طرف شمال غرب و غرب تا محدوده ی ترکیه امروزی و شامات- او را مورد تکریم و اعزاز دانسته و همواره قبله گاه دلهای شیفته و جان های بیقرار دانشته اند. در این مختصر، برآنیم تا به قدر وسع خود و نه به قدر لطف و کرم او ، نکته ای از این کتاب گران قدر مثنوی- برگیرم تا توشه ای باشد برای فردایمان.« فردایی که واقعا سعادتبار است: انسانیّت، وحدت. دنیای به جنّت بدل شده، تمایل بدان دنیا، آزادگی و انسانیّت آزاد.» (نثر و شرح مثنوی شریف، عبدالباقی گولپینارلی،ترجمه ی توفیق.ه.سبحانی، ج اول و دوم، صص ۲۰-۲۱)

مطلب مورد نظر که در ذیل تفسیر حدیث نبوی است (مثنوی، دفتر پنجم، ابیات ۱۰۸۴ تا ۱۱۱۴) تلقی مولانا از دو مفهوم عدل و ظلم است. وی معتقد است که عدل یعنی اینکه هر چیزی در جایگاه طبیعی خود قرار گیرد و مفهوم مقابل یعنی ظلم آن است که جایگاه طبیعی چیزها و آدمها و افکار به هم بخورد و روال الهی ( حقیقی) مناسبات هستی زیر پا گزارده شود. مثلاً « سرمه را در گوش کردن شرط نیست» و یا روح را اسیر مادیات عالم کردن که کشیدن بار دنیا کارتن است و اینکه « کار دل را جستن از تن شرط نیست.»

هر چند که مولانا بیشتر به جنبه ی عرفانی و هستی شناسانه ی مطلب نظر دارد، می توان از زاویه ی اجتماعی و مناسبات فرهنگی نیز به قضیه نگاه کرد.مثلا همین اصطلاح پرطمطراق «شایسته سالاری» که این همه در مورد آن سخن گفته می شود در ذیل همین نظریه جای می گیرد. اینکه ما هر کس را با توجه به توانایی های علمی و پیشینه ی مدیریتی و شایستگی های فردی و گروهی بسنجیم و از او همان بخواهیم که در توان اوست و تنها و تنها به صلاحیت افراد در اخذ مناصب مدیریتی نگاه کنیم و دیگر ملاک های به قول مولانا « ظالمانه » ی باندی و حزبی و گروهی را مورد توجه قرار ندهیم، تا موجبات فروریختگی پایه های سعادت و شادمانگی جامعه را فراهم نکنیم. از زاویه ی اعتقادی نیز اگر نگاه کنیم، مناصب دنیایی امانت هایی است که باید در دست صاحبانشان قرار گیرند تا باشد که گره ای از کار مظلومی گشوده شود و حقی از ناحقان گرفته شود.

در اینجا پر بیراه نمی بینم که به داستانی از تذکره ی دولتشاه سمرقندی اشاره کنم: سلطان سنجر را در آن وقت که به دست غُزان گرفتار شده بود، پرسیدند : « علت چه بود که ملکی بدین وسعت و آراستگی که تو را بود، چنین مختل شد؟ » گفت: « کارهای بزرگ به مردم خُرد فرمودم و کارهای خُرد به مردم بزرگ؛ که مردم خُرد کارهای بزرگ را نتوانستند کرد و مردم بزرگ از کارهای خُرد عار داشتند و در پی نرفتند. هر دو کار تباه شد و نقصان به ملک رسید و کار لشکری و کشوری روی به فساد آورد.»

حکایت بالا ما را به یاد کلام معروف « مومن از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود» می اندازد . و چقدر ناخوشایند است که بارها و بارها از یک سوراخ گزیده می شویم و باز هم سر خانه ی اول بر می گردیم.

در خاتمه از جهت تیمّن چند بیتی از ابیات مولانا را در تفسیر کلام نبوی ذکر می کنم:

عدل چه بود؟ آب دِه اشجار را        ظلم چه شود؟ آب دادن خار را

عدل وضع نعمتی در موضعش       نه به هر بیخی که باشد آبکش

ظلم چه بود؟ وضع در نا موضعی     که نباشد جز بلا را منبعی

سرمه را در گوش کردن شرط نیست     کار دل را جستن از تن شرط نیست

 

                                                                  موسی خاوری