حالا دیپررضاگر آبها از آسیاب افتاده است ،مردم قرار گرفته اند و باورنبودن مردی را در ذهن تمرین  می کنند که یک بغل ترانه بود و حضور.حالا می توان حرفی زد که آغشته به هزار مطلب غیر واقعی و هزار فراز و فرود بی رابطه  با حقیقت نباشد.

معلوم نیست چرا حرفهای   صادقانه را تنها وقتی می توان زد که آبها از آسیاب افتاده باشند .معلوم نیست چرا آدمی همواره منتظر افتادن آب از آسیاب است تا کار کارستانش را انجام دهد؟و باز هم معلوم نیست در ابتداء چه کاری قرار بوده پس از افتادن آب از آسیاب انجام شود  که آن ضرب المثل اینگونه فراگیر شده است .اما معلوم است که وقتی می توان تلاشی برای زدن حرف حساب کرد که از روی آسیاب ادراک انسان آبهای احساسات غیر واقعی فرو ریخته باشد و وجدان جلا زده اش در دسترس عقل باشد.به نظر میرسد برای معرفی هر مفهومی نیاز به گزاره ای است تا در ارتباط معانی میان کلمات آن، مفهوم آن پدیده باز نمایانده شود ،وهر تعریفی مولفه هائی دارد وبا این مولفه هاست که پی بردن به مفهومی امکان پذیر می شودیا نمی شود.

انسان را به عقل،باغ را به درخت ،خداوند رابه آفرینش،دین را به انبیاء،هویت را به تاریخ و جغرافیا را به مولفه هاوعوارض طبیعی وانسان ساز میتوان بازشناخت .اما گاهی این قوانین تغییر میکنندومولفه ها، مفهومی آنقدر وسیع به خود میگیرند که خود شاخص پدیده ای عظیمتراز وضعیت قانونمند فوق می شوند.گاهی وقتی کلمه علی (ع)را میشنویم به قبیله ای از معارف انسانی کشانده می شویم چیزی که بسیار فراتر از وسعت جغرافیایی کلمه علی است.وگاهی وقتی کلمه مولانا جلال الدین بلخی را می شنویم به دریایی شور انگیزاز حرارت و کمال کشانده میشویم و گاهی اگر  نام استاد علی اصغر بهاری را میشنویم به هنگامه ای از مفهوم خاکساری وتواضع وبی ادعایی کشانده می شویم .وگاهی اگر کلمه نیما را میشنویم به کهکشانی از درانداختن تاریخی نوین برای متن فارسی کشانده میشویم وگاهی اگر کلمه استاد پور رضارا می شنویم تنها به او فکر نمی کنیم، به شخص او که هنرمندی یگانه بود بلکه به زوایائی از تاریخ وجغرافیا فرو میرویم که سراسر آکنده از نجوا های عاشقانه اوست .

پوررضا بدون هیچ تعارفی یکی از مولفه های برجسته گیلان شناسی است .شگفت انگیز است اگر صدائی علاوه بر نوازش گوش بتواند به رویایی چشم را نیز بنوازد وصدای استاداز این دست بود .چرا که کوله باری از تاریخ این مرز وبوم را بردوش می کشید، تاریخی تصویری ودردناک،  روی نت ها ی سیال موسیقی .کوله باری از دردهای نهفته در گوشه های موسیقی، مختص تاریخی پر از رنج که براین سامان گذشته،آنچنان که حتی در شادمانی هایش نیز غباری از اندوه پراکنده است .

این پیوند عمیق میان جغرافیا وانسان وانسان وجغرافیا تنهاوتنها ناشی از هنری ناب است .هنری که که توانایی واکاوی حیات هویتهارادارد و با زنده کردن هویت ها به رقص درمی آید.این هنر را در چشمان مرطوب پوررضا هنگام زمزمه گوشه هاوتصنیف های محلی گیلان میتوان درک نمود ،لابلای موهای سپیدی که با هر نسیمی رابطه داشت وبازیگوشی هر نسیمی را برمیانگیخت ودر حرکت دستهایش هنگام اجراکه انگاری می خواستند چیزی را ترسیم کنند،چیزی که هیچگاه هیچ کس تصویر آن راتصور نکرد واین تعلیق ابدی که در متن آن تصویر تصور نشده باقی است،شاید راز جاودانگی مردی باشد که یک روز چمدانش را بست وبه قول سهراب :”وهیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها-برای خوردن یک سیب چقدر تنها مانده ایم”

واکنون ما نشسته ایم وفکر میکنیم اگر پوررضا نبود، هیچگاه لالایی مادری غریب برای کودک دلبندش در گوشه ای دورافتاده از گیلان شنیده نمی شد.

واگر پوررضا نبود رازهای عاشقانه میان مردم گیلان همواره سربه مهر باقی میماند.

واگر پوررضانبودسیمای طبیعی گیلان آنهمه در سراسر جهان شناخته نبود.وبدون او گیلان چیزی کم داشت،چیزی شبیه صداو فریادی عمیق که هجاهای آن مولفه ای صریح برای شناخت این استان سربلنداست.یادش را گرامی میداریم،به احترامش تمام قد می ایستیم وکلاه از سر برمیداریم ،فاتحه ای برای روح سیال وعزیزش می خوانیم وبرای خانواده اش شانه هائی  سترگ هم عرض داغ از دست دادن ان بزرگوارآرزو می کنیم.

سرود ها تمام می شوند

سروده ها به خاک می شوند

و خاک التماس می کند

به اشک قصه ساز می کند

گذشت فصل بی خود از خودی و خواستن دوباره تازگی

بهار چند گام پیش آی

خزان هنوز باقیست

وای

چه رفتنی… چه گفتنی… چه زاااار…

نه!

سهم تو نبود این قرار

                                                        صبورا قوامی