مهدی فرخ روز*

فیلم “در دنیای تو ساعت چند است ” با کارگردانی و نویسندگی صفی یزدانیان از بازگشت شگرف و عجیبب دختری ایرانی بعدازبیست سال از فرانسه سخن می گوید  . گیله گل ابتهاج نقاشی که از رشت به فرانسه رفته در بدو بازگشت با مردی روبرو می شود که به پیشوازش آمده و خودش را فرهاد معرفی می کند و متعجب از  شناخته نشدن توسط گیله گل است !- و این انتظار بجا آوردن تا اواخر فیلم هم ادامه دارد- در حالی که در مکالمه تلفنی گیله گل در فرودگاه ،از نحوه ی  تصمیم گیری برای آمدنش با خبر می شویم و با این دیالوگ فرهاد به راننده تاکسی که “ایشون می رن ساغری سازان “تعجب و شگرف بودن این استقبالبرای گیله گل که او را نمی شناسد برای  مخاطب بیشترهم  می شود.

بوف کور

گیله گل که سالها در فرانسه زندگی کرده و حتا برای مراسم خاکسپاری مادرش هم نیامده هنگامی که باز می گردد، به جهان سنتی میهن خود –رشت- برگشته است.سنتی بودن  از این جهت است  که ارتباط او با ساختارهای شهری گذشته و خانه های اشرافی زمان رفتن او باز آفرینی می شود. او با همه کسانی که درجهان سنتی و خانه های کلاسیک گذشته  زندگی می کنند در ارتباط است و هیچ پیوندی با جهان مدرن امروزی -که در کنار همین محله سنتی است –ندارد. گویی که به رشت و انزلی گذشته اش برگشته است و همه ی آدمهای آن مانند مردم دهکده ای کوچک او را می شناسند. مانند پیرمرد قوزی بوف کور که راوی را می شناسند و خانه اش را می داند .

آئورا

این فیلم همچنین محله قدیمی داستان آئورای فوئنتس را به یاد می آورد اما در جهان فیلم “دردنیای تو…”دو جهان به چشم می خورد و گیله گل در این دو جهان تنها با محله ی قدیمی و آدمهایش سرو کار دارد و معمولا خودش آدمها را نمی شناسد اما آنها او را می شناسند.در اینجا می خواهیم جنبه های بوف کوری و آئورایی اثر را نشان دهیم.در بوف کور راوی می شنود که پیرمرد او را می شناسد و در آئورا به تاریخدانی برمی خوریم که به محله و خانه ی قدیمی می رود و با آدمهایی روبرو می شود که همگی به تدریج هویت همدیگر را بر ملا می کنند.در داستان فوئنتس فلیپه مونترو که یک تاریخ دان جوان است یک روز به  آگهی” استخدام تاریخ دان جوان و مسلط به فرانسه ” برمی خورد. وی نشانی را دنبال می کند و به خانه عجیبی می رسد خانم کونسوئلو بیوه پیر یک نظامیست که می خواهد خاطرات پراکنده ی همسرش را جمع آوری و چاپ کند. پیرزن برادرزاده ای دارد به نام آئورا وفلیپه در فضای عجیب این خانه ی  محصور در میان تاریکی و سرشار از بوی عجیب گیاهان دارویی ، عشق را می یابد (نگاه کنید به فضاهای قدیمی و نوستالژیک فیلم و همچنین صداها ، موسیقی، عطرها و عکسها و درخواست گیله گل از فرهاد برای بازگویی خاطرات با مادر برای پیدا کردن هویت و سرانجام عشق). در داستان، پیرزن همزاد آئورا و پیرمرد همزاد فیلیپه تاریخدان است.

در دنیای تو ساعت چند است؟ ۳

این اثر مجموعه دو همزاد است نه همزادان بوف کوری “در بوف کور راوی همزادان بسیاری دارد ،اما مانند شخصیت تاریخ دان در آئورای فوئنتس نیست که همزادش تنها ژنرال مرده باشد و او بخواهد با شناخت سرگذشت ژنرال ،خود را شناخته باشد ولی می توان وی را همزاد آئورا نیز به شمار آورد زیرا آئورا مانند پیر زن و همسر ژنرال است .همسر در اسطوره ها همزاد دانسته شده است چرا که آنها نیمه ی گمشده ی هم اند و حتی خواهر و برادری چون جمشید و جمک که همسر یکدیگرند همزاد هم بوده اند .خواهر شیرخوارگی نیز می تواند همزاد راوی به شمار رود زیرا وی برای راوی حرارت عشقی مهرگیاه را دارد.مهرگیاهی که نر و ماده اش هرمافرودیت وار و مانند «دو زنبور طلایی »عاشق بهم چسبیده و نزدیک اند.بویژه آنگاه که راوی و لکاته در یک ننو می خوابیدند.چهره ی راوی با همگان همانندی دارد حتی با زن.بنابراین زنان زیر سایه مردان اند و اگرآئورا را دارای شگرد همزادان بدانیم هنوز گستردگی همزادان بوف کور را درآن نمیبینیم …-چهار شخصییت داستان به دو نیمه تقسیم می شوند :یک نیمه ژنرال –فلیپه و نیمه دیگر پیرزن-آئورا و این دو نیمه یک روح کلی اند- و می توان آن را و بسیاری از آثار دیگر را از این دیدگاه بررسی کرد و نظریه ای پدید آورد”۱

در این اثر نیز با دو همزاد روبروییم نه با همزادان (اگرچه دو همزاد فوئنتس و یزدانیان ریشه در همزادان و فضاهای بوف کوری دارد).دو گروه همزاد همان گیله گل و فرهاد یروان و از طرف دیگر آقای نجدی و مادر گیله گل به چشم می خورند .همچنانکه راوی بوف کور به پیرمرد خنزر پنزری و فیلیپه مونتروی جوان و تاریخ دان به پیرمرد سرهنگ تبدیل می شود، گیله گل نیز به مادر خود دگردیسی می یابد. اما این تبدیل پیچیده تر از رمانهای بوف کور و آئورا است زیرا به روشنی مشخص نمی شود که “نجدی”نیز به گونه ای همان فرهاد یروان است. اینجا ما از طریق حساسیت های نجدی در می یابیم که چقدر مادر گیله گل را دوست می دارد اما این احساسات و حساسیت ها به قدری نیرومند است که گمان نمی رود معشوق او مرده باشد او احساسات خود نسبت به مادر را با درماندگی بسیار با دخترش گیله گل قسمت می کند، احساساتی که به فرهاد زیبنده تر است و پذیرفتنی تر این است که بگوییم او می تواند این سالها را  منتظر وی  بماند.اما چرا آقای نجدی منتظر اوست ؟ و چرا برای او عکس مادرش را می فرستد؟ یا عکسی از از خودش را به او هدیه می دهد که در شیشه پنجره حوا-مادر نیز افتاده است ؟عکس مادر در برابر دختر یادآور آلبوم عکسی است که فلیپه مونترو از پیرزن می بیند و هر چه به روزگار جوانی پیرزن در آلبوم نزدیک می شویم به شباهتش با آئورا بر می خوریم.

با مطالعه بینامتنی روشن می شود که گیله گل جوانی مادرش می باشد. آیا این پیرمرد همان فرهاد نیست؟ فرهادی که سالها انتظار کشیده و کوهی از درد بر سرش آوار گردید (ناگفته نماند که پیکر فرهاد معروفی ادای دینی به بوف کور است) و به مرگ ومسخ دچار شده است و اکنون پیر درمانده ای است که خاطرات زنی مرده را بازآفرینی می کند و این بازآفرینی زن مرده در چهره ی جوانیِ گیله گل به بازآفرینی جوانی خود او می انجامد؛ وی به چهره فرهاد عاشق ظاهر می شود.

از اینرو نویسنده دو دنیا را تولید کرده است.این دنیای ظاهری فرانسه و رشت تنها تفاوت دو دنیای غرب و شرق نیست که ساعت هایشان به خاطر مرزهای جفرافیایی- سیاسی تفاوت دارد بلکه تفاوت در مرگ و زندگی است.ساعت مهمترین نشانه برای معرفی گذر زمان،پیری و در فرجام مرگ است.در بوف کور راوی از دنیای کنونی به دنیای سپری شده و مرده می رود و همین نشانه های ساعت و دنیای گذشته به صورت تاریخ و گذشته در داستان آئورا خودنمایی می کند .تاریخ، دنیای گذشته را با دنیای کنونی تطبیق می دهد و حسرت و اندوه زمان  را که بر چهره پیران سایه افکنده است نشان می دهد. شاید آدمهای جوانِ داستان دیگر وجود ندارند و تنها رویای دیگران آنها را زنده کرده است.بیهوده نیست که آدمهای فیلم فقط با محله های دور و برِ خود سر و کار دارند ،آنها در جهان جدید مرده اند .

۱-      تسلیمی،علی ،پیام هدایت و نظریه شرق وغرب شناسی ۵۹-۶۰

پا نوشت:

یزدانیان ،صفی ۱۳۹۴،در دنیای تو ساعت چند است؟

هدایت،صادق:۱۳۴۴،بوف کور،تهران،امیرکبیر

فوئنتس،کارلوس،۱۳۸۶،آئورا،ترجمه عبدالله کوثری،نشرنی

*نویسنده و فعال اجتماعی